X
تبلیغات
شهر اموات


شهر اموات

جایی برای تمام کسانی که نیاز به رهایی از زندگی در دنیای انسان ها دارند...

با سلام خدمت شما ساکنین محترم شهر اموات:

دوستان لازم به ذکر است که ما تا چند ماه آینده آپ نمیکنیم ولی در شهر به روی تمام کسانی که میخواهند ار انسانها دور باشند و برای مدتی در شهر اموات آرامش بگیرند باز است. با این حال لطفا ما رو از نظرات ارزشمند خودتان محروم نکید. ما به زودی بر خواهیم گشت...


با احترام

سرپرستان شهر: لرد ویولت، لرد ورونیکا، لرد ادام، لرد آراگون و لرد لارما


پ.ن: ما ب شهر می آییم ولی فعلا آپ نمیکنیم، تل چند ماه آینده.

منتظر نظرات ارزشمندتان هستیم.

| | ثبت شده با دستان مرگبار لارما لین|
+-----------شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــهر امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوات ------------+
در شهر خبري نيست.

خون آشام هاي هميشه بيدار اسوده در گوشه اي منتظر.

جادوگران هنوز از پچ پچ كردن خسته نشده اند.

شياطين چند وقتي ست چشم از زمين برداشته اند.

تاريكي شب پا برجاست.شهر همچنان بي روح.

گاه گاهي رفت و آمد هايي بين دروازه صورت مي گيرد.

رهگذران هم هستند.نگاهي مي اندازند و مي روند.

گورستان ها مانند قبل شلوغ نيست.ناله اي زجه اي كوتاه به گوش مي رسد و همين.

با اين همه انسان ها را نمي توان اين جا يافت.

هرچند از رنگ و لعاب دنياي انساني خبري نيست.

اما شهر با تمام سياهي و بوي نم و وحشتش زيباست.

هر لحظه كه انساني ناميد مي شود بر استحكام د‍ژ ها افزوده ميشود.

در شهر خبري نيست روزگار خون آشام ها و جادوگران و شياطين مي گذرد.

آري شب آرام ست و ماه آرام امشب شهر ما هم آرام ست حتي ناله هاي ترس از ارامشش نمي كاهد.

| | ثبت شده با دستان مرگبار لرد ادام|
+-----------شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــهر امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوات ------------+

بلافاصله بعد از اینکه به پاستگاه رسیدند پیرمرد با عجله به سمت دفتر رئیس پاستگاه رفت .

همه انگار اورا می شناختند و بهش احترام میزاشتند. محسن روی یک سکو نشست و منتظر پیرمرد شد.

لحظه ای نگذشت تا اینکه پیرمرد و رئیس پاستگاه با عجله از دفتر بیرون آمدند و رئیس پلیس با بی سیم

درخواست نیروی کمکی کرد پیرمرد بسمتم آمد و گفت پاشو باید برویم محل حادثه.

سپس همگی به راه افتادند وقتی به آن جنگل رسیدند اثری از آن راه باریک نبود و سگهای پلیس شروع به ردیابی

کردند تا به کلبه رسیدند و وارد کلبه شدند اما درست مثل دیشب سالم بود و اثری از پیرزن یا اجساد و علیرضا نبود.

محسن سریع گفت : زیر اون دریچه قایم شده بود باید اونجا باشه.

ماموران وارد آنجا شدند اما باز هم اثری از کسی نبود.

پیرمرد نگاهی نا امیدانه به محسن کرد و   گفت: پس کجاست؟؟؟؟!!

محسن گفت: نمیدونم من هرچی میدونستم را تعریف کردم.

سپس ماموران جلوی خانه را کندند تا به اجساد رسیدند اجساد مردگان دیشب بود.

محسن اشکی از شوق ریخت و گفت: دیدی راست می گفتم.

پیر مرد گفت: پس اون پیرزن و دوستت کجان؟؟

محسن گفت: باور کنید نمیدونم.

رئیس پلیس گفت: بحرحال تا بسته شدن پرونده شما باید بازداشت باشید چون شما هم یک مزمون هستید.

و سپس دسبند به دست محسن زدند . محسن  که گیج شده بود حتی یک کلمه هم حرف نزد و همراه مامور

به داخل ماشین پلیس رفت. و سپس در پاستگاه به داخل بازداشتگاه رفت.

شب شد و هوا مثل شب قبل بارانی و سرد بود.  محسن بدجور نگران بود برای همین به مامور بازداشتگاه گفت:

جناب سروان میشه بگین اون اجساد رو کجابردند مامور گفت: سردخونه بزودی هم خاک میشوند.

بعد پرسید ساعت چنده و مامور گفت: نزدیکا ی ۱۲ بسه دیگه بگیر بخواب چقدر سئوال می کنی!

حدود ۱۰ دقیقه بعد محسن بار دیگر مامور را صدا زد و مامور با دلخوری گفت: باز چی شده؟

محسن گفت: میشه یک نگاهی به ساعت بکنی مامور گفت: ۱۲ محسن گفت ساعت از حرکت وای نه ایستاده

مامور اخمی کرد و گفت: مثلینکه حالت خوب نیست باید....

نگاهش روی ساعت خشک شد و گفت : تو از کجا میدونستی؟!

محسن گفت : میشه به رئیس پاستگاه بگی الان اون پیرزن تو کلبه است و اجساد زنده شدن! خواهش میکنم!

مامور نگاهی کرد و گفت: واقعا آدم عجیبی هست و بسمت دفتر رئیس رفت.

رئیس پلیس با عصبانیت از دفتر بیرون زد و به سمت محسن آمد و گفت: تو چی راجب ما فکر کردی

تا کی میخوای خودتو به دیوانه ها بزنی.

محسن با نا امیدی گفت: بخدا من دیوونه نیستم قاتلم نیستم.

میدونم باور نکردنیه اما حقیقت داره خواهش میکنم خودتون بروید تا ببینید اگه چیزی نبود درجا منو بکشید.

اصلا قول میدم اگه کسی نباشه خودم جرمو گردن بگیرم.

رئیس پلیس دستی به ریشش کشید و حسابی به فکر رفت.

بعد با حالاتی پیروز مندانه گفت : پاشو بریم فقط وای بحالت اگه بعدش اعتراف نکنی !

محسن گفت: باشه قول میدم

بعد یک سرباز دستبند به دست محسن زد و با رئیس پلیس و دو مامور دیگه سوار ماشین شدند

محسن گفت: اجساد کجان؟

مامور گفت : سردخونه ی پزشک قانونی نزدیک قبرستون!

یک ربعی گذشت تا رسیدند . مامور نگهبان آنجا که انگار خواب بود و کلاهش روی صورتش بود در نور جلوی در

پزشک قانونی خودنمایی میکرد.

یکی از ماموران داخل ماشین با تردید به دستور رئیس پلیس پیاده شد و بسمت نگهبان رفت.

و دستی به شونه ی نگهبان زد و گفت : خجالت نمیکشی چه وقته خوابه پاشو

یکدفعه نگهبان که نشسته مرده بود با صورتی سیاه شده بروی زمین افتاد.

تمام ماموران داخل ماشین از جمله    رییس  پلیس سریع اسلحه کشیدند.

و با ترس دورو براشان را نگاه کردند. یکدفعه همون اجساد دیشب که زنده شده بودند از داخل پزشک قانونی

با طرزی فجیه بسمت مامور کنار نگهبان حمله کردند و شروع به خوردن دستو پاش کردند.

مامورا از ماشین پیاده شدند و بسمت مرده ها شلیک کردند. اما به مرده ها کوچکترین آسیبی نرسید.

و خرامان خرامان سمت مامورها رفتند و شروع به تکه تکه کردن تک تکشان کردند.

رئیس پلیس با عجله به داخل ماشین پرید و با آخرین سرعت در حالی که خیس عرق شده بود و نفس نفس میزد

از آنجا با محسن فرار کردند. هیچکدام کوچکترین حرفی نزدند محسن از ترس بدنش میلرزید.

در ره از کنار جنگلی که به خانه ی پیرزن وصل میشد رد شدند که ناگهان همانجا از لای درختان جسد پیرمرد مهربان

که دیشب محسنو نجات داده بود به روی شیشه ی ماشین افتاد و باعث شد رئیس پلیس کنترل ماشینو از دست بده

و ماشین بطرز ناجوری چپ کنه. محسن در حالی که بدنش خون آلود شده بود با احساس درد شدیدی از زیر ماشین

خودشو بیرون کشید و کشان کشان به نزدیک جاده رفت . رئیس پلیس هم مرده بود . محسن دنبال اسلحه رئیس

پلیس بود تا اینکه پیرزن از لای درختان با گرگهایی که مثل سگ وفادار دنبالش بودند بیرون آمد. و در حالی که

خنده های شیطانی میکرد با تبری که دستش بود به سر محسن زد محسن چشماشو بست و چیزی جز درد و خون

حس نکرد و به یک خواب رفت و احساس کرد روحش دارد از جسمش جدا میشه و دیگه دردی ندارد داشت پرواز میکرد

به جسدش نگاه کرد که غرق خون بود و گرگها دورش کرده بودند ترس استخوانهایش رو میفشرد.

در حالی که گویی پرواز میکرد با حس عجیبی سمت  پیرزن رفت حالا که روح شده بود پیرزن را بشکل دیگری میدید.

روحی سفید با قلبی سیاه که مثل دود گازوئیل در هم گره میخورد.

محسن دستشو دراز کرد با آخرین توان قلبه سیاه پیرزنو گرف پیرزن نره زد و با دست سیاهش تبرو بسمت محسن

پرت کرد اما محسن جسم نداشت و تبر از روحش رد شد و به آنطرف جاده افتاد. دودستی با آخرین توانش

قلب سیاهو بیرون کشید و بعد احساس کرد که دارد بسمکت جسم داغانش کشیده میشود.

بعد با حس لرزش و افتادن به هوش اومد و دوباره در وجودشو پر کرد چشماشو به زحمت باز کرد.

دید پیزن به گوشه ای افتاده و دارد درد میکشه.   گرگها هم اینور و آنور میپریدند.

کشان کشان خودشو بسمت تبر رسوند و دید قلب سیاه که دود خیلی تیره ازش بلند میشد دارد روی زمین میتپد

تبرو برداشت با تمام توانش به روی قلب فرود آورد قلب دو نیم شد. و بعد پیرزن فریادی کشید و تبدیل به جسدی

با شکل اصلی پیرزن شد و گرگها با حالتی که انگار فرار میکنند به داخل جنگل رفتند محسن دیگر نمیتوست

چیزی حس کنه و بدجور خواب آلود بود با دردی که داشت بیهوش شد.

پایان

| | ثبت شده با دستان مرگبار لارما لین|
+-----------شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــهر امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوات ------------+
مردی هندی به جرم اشامیدن خون دستگیر میشود

دندان نیش نداشته.شب در تابوت نمیخوابیده است.مشکلی با نور خورشید ندارد

اما این مرد خون همسر خودرا میمکیده و به اون قدرت و نیرو و انرژی میداده است

دوری از خون برایش زجر آور است و اورا مریض میکند

| | ثبت شده با دستان مرگبار آراگون لین|
+-----------شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــهر امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوات ------------+

+---آخرین موجود زنده ی روی کره زمین تنها و در تاریکی و ترس در گوشه ای از اتاق نشسته بود ، ناگهان کسی در زد ---+


با سلام لرد آراگورن هستم که بعد از جنگی طولانی دوباره بازگشتم

از غیبت طولانی ام پوزش می طلبم و دوباره مانند قبل قوی و پر قدرت در این شهر خدمت میکنم

| | ثبت شده با دستان مرگبار آراگون لین|
+-----------شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــهر امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوات ------------+














قالب جدید وبلاگ